پدرام فینگیل

مادرانه

 

 

تمام ناتمام من با تو تمام میشود




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 21 مهر 1394 | 23:31 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |


یه روز خوب خونه خاله تکتم.کنار دوست جونی هات





اینجام شمع روشن کردیم تا سرتون گرم بشه.ولی مگه شما اجازه میدادی کسی فوت کنه.همش شمع و خاموش میکردی تا کسی نتونه فوتش کنه

این روزها وارد ماه مهر شدیم و هوا سرد شده حسابی
همچنان مشغول بردنت به استخریم
ولی دیگه هلاک شدیم.از کارو زندگی افتادیمترم دومه استخرته الان
ساعتش و انداختن سه و نیم تا پنج.حسابی بد موقع است و هوا سرد
اصلا دیگه فاییده نداره رفتنت.اگه بشه دیگه نمیبرمت میزارم انشاله عید ادامه شو بری
این روزها انقدر اذیتم میکنی که از دستت واقعا خسته شدم.خیلی لج بازی میکنی اصلا حرف گوش نمیکنی.روحیم واقعا بهم ریخته.کم اورم حسابی
از صبح تا شب من و بابات کارمون شده جاییزه دادن بهت تا شاید حرف گوش کنی
شبا هم که درگیر تو اتاق خوابوندتم.تا صبح اسیرم هی میبرمت باز بیدار میشی میایی کنار ما
خلاصه حسابی روزای سختی و داریم میگذرونیم.خدا کنه زودتر رفتارت خوب بشه


[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 13 مهر 1396 | 22:27 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |
سلام عزیزم
این روزها؛روزهای گرم تابستون و داریم میگذرونیم.تو هم که حسابی شیطونی میکنی و بعضی روزا واقعا کم میارم از اذیت کردن هات.تصمیم گرفتیم بزاریمت بری کلاس شنا تا هم وابستگیت به من یه مقدار کمتر بشه هم با بچه های دیگه دوست بشی و یکم رفتارت تغییر کنه.خلاصه رفتیم پرسیدیم و گفتن از یکشنبه بیاید اگه داخل آب رفت و نترسید اسمش و مینویسیم
شب قبلش دل تو دلم نبود.اصلا شب نخوابیدم نگران بودم چی میشه و چی کار میکنی. بهمون گفته بودن خودت باید تنهایی بری داخل.منم میدونستم تنهایی نمیری و کلی دلواپس بودم
خلاصه روز یکشنبه از راه رسید و رفتیم دیدم امروز و مخصوص خانواده ها گذاشتن تا بیان داخل و ببینن بچه هاشون تا چه اندازه شنا یاد گرفتن.منم خیلی خوشحال شدم که اینجوری باز تو بهتر با محیط آشنا میشی.
خلاصه اولش داخل آب نمیرفتی و ترسیده بودی.باباتم همش حرص میخورد و میگفت تو کلا نمیری تو آب
بعد یهو مربی شناتون اومد پیشمون و گفت ببرش اون سمت استخر که عمق آب کمتره.منم سریع بردمت اون سمت تا دیدی پات به زمین میرسه دیگه خودت رفتی تو آب.وای چقدر ذوق کرده بودی.زود رفتم از این تخته شنا ها هم واست آوردم و راحت دستت گرفتی و شنا میکردی


اینم عکس روز اولی که وارد استخر شدی.بعد سه شنبه دوباره رفتیم و اسمت و نوشتیم واسه آموزش شنا




اولش نمیرفتی داخل.بابا هم دمپایی پوشید و باهات اومد داخل و گذاشتت داخل آب.دیگه صدات در نیومد و حسابی بازی کرده بودی.منم بیرون استخر میشستم منتظرتت .مربیت حوله تو ازم گرفت و پیچونده بودت لای حوله.مثل موش آب کشیده
اومدی بیرون و مربی گفت برو دوش بگیر
تو هم که از سرما داشتی میلرزیدی.زدی زیر گریه که نه دوش نمیگیرم
منم گفتم اشکالی نداره میبرمش خونه.خلاصه زودتر از بچه های دیگه تو رو مربی میاورد بیرون تا زود لباس بپوشونم
جلسه بعدی هم که رفتیم بازم تو نمیرفتی و بابات خیلی حرص خورد.اخرش یکی از پرسنل اونجا دستت تو گرفت و بردت زیر دوش و بردت داخل.باباتم از در اون سمتی اومد تو و نگاهت کرد و دیدم که امن و امانی و خیالمون راحت شد.بعد مربیت گفت بازو بند واست بخرم.منم خریدم و دادم بهش.وقتی آوردت بیرون دیدم از خوشحالی نمیدونی چیکار کنیمیگفتی مامان ببین جاییزه گرفتم
بعدم قشنگ رفتی زیر دوش و دوشت و گرفتی و لباسات و پوشوندم و سیب زمینی سرخ کرده هم واست خریدم کلی بهت چسبید
منتظرم ببینم روزهای دیگه چیکارمیکنی.اصلا نمیدونم شنا یاد بگیری یا نه🤔
چون از همه بچه ها کوچیکتری.همه 6 سال به بالان
خلاصه اینم از جریانت استخرت








چند روزه خیلی علاقه به درست کردن کاردستی پیدا کردی.اینم چند تا از کاردستی هات.دیروز با بادبادکت کلی بازی کردی و خوشحال بودی




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 مرداد 1396 | 23:24 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |


سلام عزیزترینم
23 تیر ماه رفتیم همگی اوشان
خیلی بهت خوش گذشت ولی حسابی اذیت کردی ما رو
اصلا حرف گوش نمیکنی
انقدر بازی کردی که هلاک بودی



یه لحظه وای نمی ایستی تا حداقل ازت عکس بندازم
اینجا دیگه هوا خوب بود و رفتی واسه مسابقه طناب کشیکلی خندیدیم
خودتم خیلی خوشت اومده بود
با دایی تو مسابقه بودی





اخرشم برنده شدید و همگی بستنی جاییزه گرفتید



اینجام با یکی از عروسک های نمایش کودک عکس انداختی
هر کاری کردم نرفتی بالا هم خجالت میکشیدی
هم از عروسک های کوچیک میترسیدی



اینم یکی از عکسات که تو سالن نمایش بودیم و آکروبات باز و شو من آورده بودن
کلی خوشت اومد







داری دایناسور رو خفه میکنی



شب اولی که رفتیم اوشان.راحت خوابیدی
ولی ما تا صبح بیدار بودیم از شدت بارون شدید و وحشتناکتر



در حال خوراکی خوردن

جاییزه هم ماشین گرفتی.خلاصه حسابی بهت خوش گذشت جیگر مامان


پارک درست روبروی خونه مون بود راحت میرفتی پارک



[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 تير 1396 | 16:45 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |
سلام به پسر گلم دیروز رفتیم خونه خاله مهناز
4 تا بچه گربه خاله نگه میداشت
تا دیدیشون کلی ذوق کردی
حسابی تا شب باهاشون بازی کردی و هلاکشون کردی


اینجا هم نینجا شدی



با پوریا مشغول گربه بازی



[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 12 تير 1396 | 19:23 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |
سلام به پسر شیطون و بلا خودم
عزیزم این هفته مسافرت بودیم.رفتیم دهات
اونجا انقدر بازی کردی که نگو
یعنی هر کاری و که نکرده بودی و اونجا انجام میدادی
یا پیش گاو بودی.
یا مشغول آب بازی تو رودخونه
یا درحال گل بازی و گل پرت کردن که اعصابم و خورد میکردی و اصلا حرف گوش نمیدادی
تو خونه هم همش با پسرا درگیر بودی.بیچاره امید و کلی اذیت کردیش و زدیش🤕🤕🤕🤕
یعنی یه دقیقه آرامش نداری.
خلاصه بهت حسابی خوش گذشت
امروز صبح با مامان جون اینا اومدیم تهران
تا رسیدی اسکوتر تو برداشتی و کلی ذوق کردی
بعدشم جاییزه های دیگه تو مامان جون بهت دادکلی خوشحال شدی
اینم چند تا از عکسای مسافرتت




دوشیدن گاو و هم تماشا کردیهمش میخواستی بری سمت گاو ولی جرات نداشتی


اینم عکس اسکوترت️🛴🛴🛴🛴




اینم کادوی باباجون



اینم چند تا دیگه از اسباب بازی هات که مامان جون گرفته🏎️🏍🤗



[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 9 تير 1396 | 22:01 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |
سلام به پسر شیطون و بلا خودم
عزیزم این هفته مسافرت بودیم.رفتیم دهات
اونجا انقدر بازی کردی که نگو
یعنی هر کاری و که نکرده بودی و اونجا انجام میدادی
یا پیش گاو بودی.
یا مشغول آب بازی تو رودخونه
یا درحال گل بازی و گل پرت کردن که اعصابم و خورد میکردی و اصلا حرف گوش نمیدادی
تو خونه هم همش با پسرا درگیر بودی.بیچاره امید و کلی اذیت کردیش و زدیش🤕🤕🤕🤕
یعنی یه دقیقه آرامش نداری.
خلاصه بهت حسابی خوش گذشت
امروز صبح با مامان جون اینا اومدیم تهران
تا رسیدی اسکوتر تو برداشتی و کلی ذوق کردی
بعدشم جاییزه های دیگه تو مامان جون بهت دادکلی خوشحال شدی
اینم چند تا از عکسای مسافرتت






در حال خاک بازی


دوشیدن گاو و هم تماشا کردیهمش میخواستی بری سمت گاو ولی جرات نداشتی


اینم عکس اسکوترت


اینم کادوی باباجون



اینم چند تا دیگه از اسباب بازی هات که مامان جون گرفته🏎️🏍🤗



[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 9 تير 1396 | 16:12 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |
سلام به پسر گلم
این روزها ماه رمضونه و خیلی روزا سخت میگذره.حسابی هوا گرمه و ساعت افطار هم دیر وقتخلاصه همش خونه ایم و نمیشه بریم جایی هم بخاطر گرمی هوا هم بخاطر روزه بودن
باباجون چند روز پیش زنگ زد و گفت میخوان واسه عید فطر بیان دهات.تو هم حسابی خوشحالی و داری لحظه شماری میکنی تا بریم اونجا و با گاو و گوسفند ها بازی کنی
این چند روز بگذره و بریم بعد عکسای جدید تو میزارم.از اونجا هم با مامان جون اینا میریم تهران تا چند وقت بمونیم
حسابی دلمون تنگ شده.تو هم هر روز یادشون میکنی و میگی بریم پیش مامان جون اینا.
الانم کنارم دراز کشیدی و مشغول کارتون دیدنی و هی هم من و خالی خالی میکنی
از بس با خال صورتم ور رفتی که صورت همش درد میکنه
دو روزم هست که به جای مامان گفتن بهم میگی ماموییاینم مدل جدیده.همش خودتو لوس میکنی و پشت سر هم تکرار میکنی. ناقلا
این روزا دیگه خودت میری دستشویی و خوب خودتو میشوری و آبمیکشی و میایی بیرون
ماشالا حسابی باهوشی
عاشق فیلم مرد عنکبوتی و هالک و مرد آهنی هستی
همش هم اداشون و درمیاری🙃تو خونه هلاکم از دستت یا در حال دویدنی یا ملق زدنی.کلا آروم نمیگیری
اینم یه کوچولو از خاطرات این روزهاته🤓


[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 17:23 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |

 



عید دیدنی خونه مامانی
با عمه رویا اینجا رفته بودی آرایشگاه و حسابی خوش تیپ کرده بودی



از حموم اومده بودی گفتم یه عکسی بندازم از شیرینم




یه روزم بردمت دکتر واسه چکاب کامل
با بابا دوتایی رفتید آزمایش دادید
اولش حسابی گریه کردی و حاظر نبودی سویشرت تو در بیاری.بعد وقتی دیدی اقای دکتر از بابا هم آزمایش میخواد بگیره کلی خندیدی




اماده رفتن به عید دیدنی
خونه پسرخاله بابا میخواستیم بریم
با دستات داری قلب میفرستی



عاشق خمیربازی هستی .چند روز پیش این حلزون قشنگ و خودت تنهایی درست کردی.عالیه پسرم




اینجام پارک رفتیم و هی ژست میگرفتی واسه عکس



نوروز 96
امسال سال خروسه.میزمون و باهم چیدیم ولی ماشاله از بس شیطونی همش به هم میریختیش
ساعت 3 ظهر وقت سال تحویل بود
برات آرزوی بهترین ها رو کردم
نوروزت مبارک عشقم




ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 17:09 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |


عزیزترینم تولدت مبارک.سه ساله همراه منی و با تمام وجودم دوستت دارم












تولدت مبارک ای جان جانان
نوشتنم تمام شد


[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 16:50 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |


اینجا رفتیم پارک جای خونه مون.خیلی دوست داری بری پارک



اینم عکست با دوچرخه بابایی هستش که بابا داده درستش کردن تا یادگاری نگه دارش.روحش شاد



اینجا هم رفتیم طرقبه.البته اون شب زلزله شده بود و همه مردم تا صبح تو خیابون بودن.اینم یکی از روزهای به یاد موندی بود



اینم کاردستی پدرام جونی با مقوا





بابا جون اومده با کلی خوراکی
حسابی خوشحالی



خوشتیپ مامان عاشق ژست گرفتن هاتم





اینم که به زور خریدی.هر چی گفتم این به درد نمیخوره و برای کوچولوهاس.گفتی نه
اخرش دایی و مجبور کردی تا بخرش
تو راه هم هی میگفتی چه خوبه اصلا هم کوچیک نیست





اینم پدرام جونی و دایی گلش که رفته بودیم عروسی یکی از اقوام









آب بازی داخل حمام



این هم عکس پارسالته که با مامان جون اینا رفته بودیم اوشان.حسابی بهت خوش گذشت



اینم چند تا از عکسای شب یلدای گل پسری
1395



اولین باری که دوست جونی هات اومدن خونه جدیدمون
تو هم طبق معمول مشغول فیلم بازی کردنی









اینجام خونه مامان جونه داشتی میرفتی مهمونی



اینجا هم مشغول بازی تو فضای سبز خونمونی



زمستون 95.مشغول برف بازی





اینجام مغازه دایی رفتی و عکس انداختی



اینم یه عکس با هالک که خیلی خیلی دوستش داری

عزیزم اینم یه جمع بندی از عکسهای پارسالت بود.امیدوارم بزرگ که شدی از دیدنشون کلی ذوق کنی.دوست دارم


[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 16:34 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |
سلام عزیزترینم امروز از طریق تلگرام وصل شدم به نی نی وبلاگ تا راحت بتونم وبلاگ قشنگت تو به روز رسانی کنم.عاشقتم


[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 23 خرداد 1396 | 16:07 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |

سلام به قشنگترین پسر دنیا.عزیزم حسابی درگیرم و نمیتونم وبلاگت و به روز کنم.

 

شرمنده.امروز اومدم تا کمی از سالی که گذشت واست بنویسم

 

خدا رو شکر سالم و سلامت هستی و این روزها حسابی شیطون شدی و حسابی اذیت میکنی

 

تو سالی که گذشت شکر خدا،صاحب خونه شدیم و اخرای تابستون اومدیم به خونه ای خودمون

کلی اتاقت و دوست داری و لذت میبری😊

 

فقط از مامان جون اینا دور شدی و همیشه به یادشونی

 

این روزها مرتب میبرمت پارک و دو ساعت بازی میکنی تا حسابی هلاک بشی و بعد میایم خونه😂

 

حسابی تو خونه اذیت میکنی. یعنی به هیچ وجه حرف گوش نمیدی و فقط لج بازی میکنی

 

انشاله موقعیت جور بشه حتما اسمت و مینویسم مهد یا کلاس ورزش تا بری و حسابی

 

کیف کنی.

 

خیلی این روزا تلویزیون میبینی.با دقت تمام.مخصوصا کارتون باب اسفنجی😆

 

نقاشی کشیدنت هم خیلی بهتر شده.خمیر بازی هم خیلی دوست داری.راستی کلی هم کتاب داستان

 

داری و هر روز میخونیمشون.

 

مهمانی که میریم انقدر خجالت میکشی که اصلا سلام نمیدی و همش پشتم قایم میشی

 

با کلی سختی باید ببرمت داخل بعد که میخوایم بریم خونه باز نمیایی😒

 

خلاصه این روزا حسابی اذیت میکنی بعضی روزا واقعا کم میارم.خدا کنه زودترآروم بشی و حرف گوش کن

 

دوست دارم عزیزترینم😘

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 خرداد 1396 | 13:47 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |

 

اینم مطالب و عکس های این سه ماهه فصل بهارمحبت

 

شکلک ادامه مطلب

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 22 خرداد 1395 | 15:44 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |

شکلک تولدت مبارک

 

روز قبل از تولدت رفتیم ارایشگاه تا موهای قشنگ تو

 

اصلاح کنیبغل.بعدشم رفتیم عکاسی تا واسه دفترچه بیمه ات

 

عکس بندازی کلی اونجا باهات کلنجار رفتیم تا بخندی اخرشم نخندیدیغمگینвоздушные сердечки

 

 

عزیزم روز تولدت مامان جون اینا اومدن مشهد رفتیم هتل

 

اونجا واست یه تولد ساده گرفتیم

воздушные шарывоздушные шарывоздушные шары



ادامه مطلب

[ موضوع : تولدها.]
تاريخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 | 23:57 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |

اینجام هتل هستش اومدیم پیش بابا جونمحبت

 

 

اواسط دی ماه باباجون اومد مشهد وقتی دیدیش خیلی

 

خوشحال شدیبغل کلی سوغاتی باباجون واست اورده بود

 

یه لحظه چشم ازش بر نمیداشتی که مبادا یهویی بره




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 23 اسفند 1394 | 0:22 | نویسنده : ✿‿✿مامی پدرام فینگیل✿‿✿ |
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد